تبلیغات
دلکده دانشجویی - زن و شیطان!!

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است.

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد. پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد.

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن.

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد. پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه ی مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد.

آن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید.

و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد. هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد!!

سپس شیطان گفت : اکنون من به مکر زنان اعتراف می کنم!

و آن زن گفت :کمی صبر کن. نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟!!!

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت: همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم.

مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم!!!!


نتیجه اخلاقی: زن ها هرکاریو میتونن انجام بدن فقط کافیه اراده کنن!!




طبقه بندی: طنز، داستان،

تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : a.k | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.